محمد على مجاهدى

279

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

تضمين غزل سعدى بيش ازين غم هجران تو خون خورد نشايد * اى سفر كرده ! سفر كرده چنين دير نيايد وقت آن است كه بازآيى و بختم بسرايد : ( بخت بازآيد از آن در كه يكى چون تو درآيد * روى ميمون تو ديدن درِ دولت بگشايد ) نه تو گفتى كه به من با غم هجران نستيزى * كشتهء خود به زمين برنگذارى نگريزى اين سفر جز به هلاكم ننشينى و نخيزى ( گر حلال است كه خون همه عالم تو بريزى * آن‌كه روى از همه عالم به تو آورد نشايد ) اى پدر ! رجعتِ امروز مينداز به فردا * دست شستم ز على اكبر و عباس تو فردا با وجودت چه نيازست به كلثوم و به كبرى ( اگرم هيچ نباشد نه به دنيا نه به عقبى * چون تو دارم ، همه دارم دگرم هيچ نبايد ) تا كى اى خامه احباب سرودى نسرايى * تلخكامى ز مذاقم هم به درودى نزدايى من نه تنها خمش آيم چو به گفتار درآيى ( نيشكر با همه شيرينى اگر لب بگشايى * پيش لفظ شكرينت چو نى انگشت بخايد ) نه همين دل كه غمت سوخت سَما را و سمك را * من نه تنها ، الَمت كاست بشر را و ملك را از تو اى باب نَبُرّم چه يقين را و چه شك را ( صبر بسيار ببايد پدر پير فلك را * تا دگر مادر گيتى چو تو فرزند بزايد ) عمه تا چند سكينه به بر و دوش تو خُسبد ؟ * گه به جان گه به دل دير فراموش تو خُسبد سزد از ناله بنگذارم اگر گوش تو خسبد ( قهرم از پيرهن آيد كه در آغوش تو خسبد * زَهرم از غاليه آيد كه كه بر اندام تو سايد )